حكيم ابوالقاسم فردوسى
288
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
باز آمدن كى خسرو به نزد نيا دل كاووس شاه از شنيدن آن آگهى تازه شد . پس در ايوانها تخت زرّين نهاد و خانه را با آرايش چينى بيآراست . آنگاه همهء دشت و راه و كوى و برزن و بازارگاه را آذين ببستند و همهء مهتران و بزرگان و دلاوران هر شهرى به پيشواز او برفتند . همهء راه و بى راه را گنبد زده بودند و همهجا بسان ديباى زربافت گشت . از فراز آن گنبدها مشك و گوهر برآميختند و بر سرها فرو ريختند . چون كِى كاووس به همراه آن نامداران فرخندهپِى از شهر بيرون رفت ، كى خسرو - آن شاه نو - نياى خود را از دور بديد و اسپ تيز روى خود را از جا برانگيخت . پس يكديگر را در برگرفتند و بر سر و روى هم بوسه دادند و زار بگريستند . كِي كاووس پيوسته بر آن شاه فرخنده و نيك پِى آفرين مىخواند و مىگفت : گيتى و تخت بزرگى و جاى بزرگان بىتو مبادا . همانا كه نه خورشيد و نه جوشن و اسپ و تخت و تاج هرگز شاهى چون تو نديدهاند . از گاه جمشيد تا فريدون ، سپهر و زمان ، شاهى به مانند تو نديد . هيچكس از بزرگان بدين سان رنج نبرد و آشكار و نهان گيتى را نديد . گيتى روشن بر تو فرخنده و دل و جان بدخواهت كَنده بادا . براستى آن روزى كه سياوخش بازگردد ، او را به فرّ تو نياز مىآيد . كى خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين به بخت تو بود و شاخ برومند درخت تو بود . نياى كى خسرو سر و لب او را ببوسيد و گفت : بىتو براى من روز و شب مبادا . آنگاه زبرجد و ياكند و زر بيآورد و چندان بر سر آن شاه بريخت كه پايههاى آن تخت گوهرنگار از آن همه بشار ناپديد گشت . سپس كى خسرو به كاووس بفرمود كه : انجمن را بخوان و خوان را در ايوان ديگر بيآراى . پس همهء آن بزرگان پر مايه با شهريار ايران در آن گلشن زرنگار بنشستند و شاه ايران از آن شگفتىهاى دريا كه ديده بود و نيز از شهر خرّم گنگ دژ و آن دشت و مرغزار و چمنها و پاليزهاى چون چراغ به نزد ايشان ياد بكرد . لب نامداران از